تبليغاتX
دختر تنها


دختر تنها

گاه توهستی چون بودنت نیاز است ویک اراده برانگیخته میشود وتورا جان میدهد .وتو سرآغاز یک خیال میگردی بی آنکه در گاه هوشیاری آنچه راکه میبایست آویزه ات کرده باشی را مرور کنی .وغرامت این باطل را بر خود تحمیل میکنی چرا که به سادگی بودن،نبودن را ندیدی.انوخته هایت راآرام از میان باطن خود به بیرون میکشی واین بودن را خود سرآغاز نبودنها قرار دادی بی آنکه در ضمیر خود چیزی را به حکم شعورت برده باشی .واقع بینی را تو شکل میدهی وخارج از اراده ثواب به گفتمان با نداشته هایت میپردازی .ودر تضمین استیصال خود بار بر دوش بی کفایت دیگران میاندازی که من یک آرمانم،یک سر انجامم ویک انتهای فرجامم.ودر گفتن صفات آنقدر به تندی میتازی که تاختن هم به نهیب میرود .شاید میترسی شاید نباید باور کنی وشاید از باورش ترس داری وهرزمانی که تو به رعشه تردید دل سپردی چنان رو گردانیدی که گویی هیچ شاهدی نبوده است وتو خود میدانی آنکه شاهدی ایام را به تمسخر گرفت خود ت بودی وایکاش تو را در آنروزها گوشی برای شنیدن وچشمی برای دیدن بود.تو کجاوه ها رانه به اراده تدبیر بلکه به پاس یک احساس تعلق انبوه تمام آینده ات کردی وهرگز به آنچه که او از برای تو به امانت میگذاردبی آنکه نظری داشته باشی در باطل خیال، وزنها ،معیارها،ارزشهاورا محمل گرفته میبینی.لیکن گاه رستاخیز که رسید میشوی آنچه که امروزی ومیگردی آنچه که امروزی .تا به کجا ؟تا به کی؟پاسخی که هرگز به من نخواهد رسید.

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 1:39 توسط تارا| |

يكي از دوستانم به نام پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد. پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟"


پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه ديناري بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش..."
البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي كاش او هم يك همچو برادري داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد:
" اي كاش من هم يك همچو برادري بودم."


پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آني گفت: "دوست داري با هم تو ماشين يه گشتي بزنيم؟"
"اوه بله، دوست دارم."
تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما؟"
پل لبخند زد. او خوب فهميد كه پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بي زحمت اونجايي كه دو تا پله داره، نگهداريد."


پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت كه پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت. او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد :
" اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداخت نكرده. يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد ... اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري كه هميشه برات شرح مي دم، ببيني."


پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند. برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 15:56 توسط تارا| |

وقتی نوبت رفتن شد ،باید رفت بی درنگ وبی تامل وبی آنکه اندیشه ای را بیازمایی که چرا باید رفت.وقتی نامت را رقم زدند هرگزفرصت آنرا نخواهی داشت که چرا ها واما ها را مرور کنی.همانگونه که تو هرگز اماهاوچراهای بودنت را از کسی نپرسیدی .شاید اندیشه علتها ومعلولها ترا جز به بی نام ونشانی ختم به راهی نکنند .وشاید تو در باور دیگران هرگز جایگاه دانستن پاسخها را دیگر نداشته باشی .جلوه گاه دیگران خواستگاه آمدنها وشدنها ورفتنهای غیر است که تو هم میتوانی یک از انبوه باشی اما باورت نبود که شدنهاورفتنها تولد خواهند یافت وگذر زمان به تدبیر جاه طلبی دیگران ترا در زمره این رهگذران خواهند خواست .ودمی که خود را در دوردستهای یادها وخاطره ها نمایان بینی شاید به خودآیی که بر سر من چه آمده است؟ومن کجا قرار دارم؟شاید حجابهایی از خود باوریها ،کوته بینی ها باورداشتنهای افراطی ترا به این سرانجام کشانده باشد وآندم که تو دستی بر گردوغبار واقعیتها کشیدی سوسوی ترنم فاصله ها را به آرامی خواهی شنید که ابتدا بریده بریده،قطعه قطعه ودر نهایت بهم پیوسته وممتد به تو خواهند رسید وتو جز یک باور ،یک ایمان ویک شکست غم انگیز ویک کرشمه تلخ بغض چیزی در ناپیدای خود احساس نمیکنی.وتازه باورت می آید که چشمانت در حال گریستن وقلبت در حال شکستن است .دمی به درون خود باز مینگری اما از اندوخته های عمرت چیزی را در آنجا نخواهی یافت .عشقها ،اعتمادها،باورداشتنها،دوست داشتنهاوهر آنچه که تو از برای بودنشان لحظه لحظه ها را قربانی کردی به یکباره رخت بسته واز خود اثری به جز اندازه یک درد برایت نگذاشته اند .وچه بد زمانیست که خودرا باخته بیابی .وچه بد زمانیست که خود را دور خیلی دور و دور تر از دورها ببینی وهرگز راهی برای نزدیک شدن نمانده باشد.جایی برای ایمانها عشقها ودوست داشتنها نمانده باشد .جایی برای دیگری هم نمانده باشد وحتی جایی برای خود هم نمانده باشد وچه سخت است آن زمان که تورا مجبور به رفتن کنندوتو جز پزیرش تحمیل، راهی را در پیشگاه خود نبینی.وچه سخت است که تو همصدا با قلب شکسته ات ،چشم گریانت وامید بر باد رفته ات تنها بمانی.وچه سخت است جدا کردن سایه ای که از خود هرگز صاحبی نداشت وچه سخت است تنها رفتن وبه گذشته تعلق داشتن ودر آینده به دنبال رشته های خیال بودن وچه سخت است یک نام یک اثر ویک صداکه میبایست تو در ناپیدای آینده ات آنرا برای ابدیتت مقدس نگه داری وهرگاه گذری بر آنان کردی سجده ای بر یادشان بجا آوری بی آنکه سرنوشتها برگی از برای تو بنگارند.تو خواهی رفت خیلی آرام وبیصدا، تو خواهی رفت سردوخاموش،تو خواهی رفت بی آنکه نبودنت خیال کسی را بخراشد وقلب کسی را به دل واپسی نویدی باشد .تو خواهی رفت چنانکه فرصت یک تامل ویک درنگ را نخواهی یافت چون عاشقی نوبتی است ونوبت عاشقی تو بسر آمده است

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 22:12 توسط تارا| |

آخر این دنیا کجاست؟نهایت بیرحمی چه میتواند باشد؟وتا چه حد میشود یک قلب را شکست؟یکسال ونیم قلب من،عشق من،دنیای من،روح من ،جسم من وتمام لحظه های من در تو خلاصه شد .تمام اطرافم ،تمام گوشه کناره های زندگی من وتمام آدمهای دوروبرم را یکسال ونیم فقط در شکل وشمایل تو دیدم .روزها رو بایاد تو شب کردم وشبها را با عشق تو صبح کردم .خودم را در گرداب دوست داشتن تو گرفتار کردم وبیماری دوری از تو وغمخواری تو رو با جا ن ودل پذیرا شدم عمر لحظه هایم را زیاد کردم ودر کوران درازی عمرشان من دیوانه وار به پرستش تو مشغول شدم .یکسا ل ونیم از عمرم را به تو بخشیدم وایکاش میدانستی مانده عمر من بر این مدت افزوده خواهد شد .چرا میخواهی مرا از یاد ببری؟چرا دخترک تنها را که با عشق تو از تنهایی به درآمده بود را باز تنها میخواهی؟دفتر تنهایی من تا قبل از آمدنت باز بود ومن هر روز برگی بر تنهایی خود می افزودم وآنروز که تو آمدی من هم دفترم را بستم چرا که دیگر تنها نبودم اما امروز تو مرا خواسته تنها میخواهی، اما امروز تو مرا وانهادی تا یکبار دیگر بر سرنوشت غم انگیز خود بگریم .دختر تنها یک داستان پر از ناباوری مردانی است از جنس بی وفایی .دختر تنها یک شعر غم انگیز است .دختر تنها یک واقعت تلخ ویک عاقبت بد ویک سرانجام بی سر انجام است .تو آمده بودی که دخترک تنها زندگی را باور کند تو آمده بودی که دختر تنها از تنهایی بدور باشد تو آمدی که چتری از محبت ،عشق ووفاداری بر سرش باشی اما امروز تو ،همان عشق پر محبت دختر تنها از روی غرور تنهایی را یکبار دیگر به او تحمیل میکنی وراهی جز جدایی را بر سر سرنوشتش نگذاشتی .چگونه میتوانی از یاد ببری آن لحظاتی که من عشقم را در پای تو گذاشته بودم ؟چگونه میتوانی از یاد ببری آنهمه حرف زدنها دردودل کردنها عشق ورزیدنها وبوسه های عاشقانه را؟چگونه از یاد بردی آنروزها را که دل مرا از من ستاندی ومن چه بچه گانه قلبم را با تمام هستیش ونیازش وامیدش به تو هدیه کردم.چگونه از یاد بردی آنهمه دوست داشتن مرا؟چگونه توانستی از یکسل ونیم عمر من که در پای عشق تو سوخت به این سادگی بگذری ومرا امروز به حال خود وانهی ؟دخترک تنها یک قصه نیست بلکه یک باور است شاید تا قبل از امروز دختر تنها را یک قصه میدانستم اما امروز تو مرا به گذشته باز گرداندی به آنروزهای تلخ تنهایی .امروز قلب من قایقی شد در دریای پر تلاتم تنهایی .موجها ی یک شکست بر سینه ام فرود خواهند آمد ومن در میان خروش آنها به هر سو خواه رفت .امروز بادی وزیدن گرفت ،شاخ وبرگ مرا فرو ریخت وریشه مرا لرزاند .امروز اشکهایم جاری شد ،صدای شکستن قلبم آمد وتنم سرد گشت .امروز آبی بر آتش آرزوهایم باریدن گرفت .امروزمن تنها شدم تنها تر از گذشته ولی ایکاش میدانستم چرا با من چنین کردی؟دختر تنها را چرا تو باور نکردی؟چرا اینهمه عشق او را نفهمیدی ؟چرا عشق را باور نکردی؟دختر تنها آنچه که از عشق در دنیای عاشقی بود را نثارت کرد وتو عشق او را بازیچه ای بیش فرض نکردی اما دختر تنها همیشه تو را دوست خواهد داشت وبا عشق روزهای عاشقیت خود را زنده نگه میدارد وتو را بهترین والاترین وزیباترین عشق خود میداند وهرگز جای خالی وغم انگیز تو را دل قلب خویش به کسی نخواهد سپرد .دختر تنها یک عشق ساده ،ماندگار وابدی را از تو در دل خود خواهد داشت تا برای همیشه تو را در کنار خویش ببیند وبه یاد روزهای زیبای با تو بودن خود را بتواند زنده نگه دارد وتو هم هر وقت یادت به من آمد در خیال خود آرام باش که در انتهای تمامی مردمان ودر پایا ن تمامی آنهایی که تو را در دنیای عشق پر نیرنگ میخواهند دخترک تنها عاشقانه تو را دوست دارد

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 22:48 توسط تارا| |

 

عاشق تو بودن خیلی سخته .سخت تر از عمری انتظار ،سخت تر ازتحمل فاصله های دور وسخت تر ازیه دنیا بیقراری .روزی که عاشقت شدم نمیدونستم عاشقی به تنهایی فایده نداره کسی اونروز نبود تا بهم بگه یه عاشق خوب باید یه انسان با تحمل زیاد باشه .یه عاشق خوب همیشه و همه جا باید عاشق بمونه . یه روزبه دنبال یه عشق بودم تا کنارش برای همیشه آرامش داشته باشم اما حالا که پیداش کردم نمیتونم نگهش دارم گاهی شادش میکنم وگاهی گریه اش میندازم .نمیدونم یه روز کامل چند ساعته میگن بیست وچها ساعته وفکر کنم من تموم این مدت رو به عشقم فکر میکنم اما گاهی توی افکارم تا حد گریه دلم واسش تنگ میشه وگاهی به اندازه تموم دنیا ازش بیزار میشم .خیلی وقتها باورم میشه من یه عاشق خوب نمیتونم باشم وفقط ادای عاشقا رو در میارم .توی این دنیای کوچیکی که توی ذهنم ساختم اون هم بهشت منه هم جهنم منه .عاشق یکی بودن خیلی سخته چون مجبوری اونطوری باشی که اون میخواد ،کاری رو انجام بدی که اون انتظار داره وشخصیت خودتو جوری عوض کنی که اون بپسنده وابسته به یکی شدن ،دنبال یکی بودن ودلتنگ شدن فقط برای یکی .گاهی تو شادی اما چون اون غمگینه تو هم باید غمگین بشی گاهی تو غمگینی دلت از دنیا گرفته است اما به خاطر اون خودتو به شادی میزنی .گاهی با اون نیستی اما وانمود میکنی که من با توام گاهی میخای به دنیای نیاز خودت سری بزنی اما اون مانعت میشه ویه جورای خودتو مجبور میکنی که از نیازهات با اکراه دست بکشی .گاهی فکر میکنی داری بازی میخوری وگاهی مجبوری اونو بازی بدی وچقدر من از خودم متنفر میشم که گاهی باید نقش بازی کنم . نمیدونم چه روزی من دست از بازی بکشم ونمیدونم من عاشق هستم یا نیستم ولی هر چی هست خیلی خسته شدم خیلی زیاد

نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 23:29 توسط تارا| |



بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.


در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:


يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.


تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.


آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ


يادم آيد، تو به من گفتي:

- ” از اين عشق حذر كن!

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،

آب، آيينة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!


با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!


روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“


باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم! “


اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...


اشك در چشم تو لرزيد،

ماه بر عشق تو خنديد!


يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم، نرميدم.


رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...


بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!















نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 17:32 توسط تارا| |

عشق من ، زیبای قصه ها ونوشته های من ،فرشته خنده ها وشادی های من ،مالک روح ودلبستگی های من وهمراه وهمراز بی ادعای من .عشق من از جنس محبت،صفا وصمیمیت .اونی که به ناگاه در زندگی من متولد شد ،جان گرفت وبه من فهماند دوست داشتن میتواند معنایی غیر از آنچه که در اطرافم میگذرد داشته باشد .اونی که بی انصافی است اگر نگویم در حد پرستش دوستش داشتم ،بی انصافی است اگر نگویم دیوانه اش بودم وبی انصافی است اگر نگوم همه چیز من است .اونی که عاشق بود وعاشق ماند وبه عشق خود وفاداربود ،آدمک نوشته های من همانی که همیشه ودر همه حال همراهم بود حتی زمانی که صدایش مرا آرام نمیکرد روحش را در کنار من گذارده بود ومن چه شبها تا دیر هنگام با او زندگی کردم .وقتی اندوهگین بودم اوشادم میکرد وقتی به تنگ می آمدم او گره از کارم میگشاد ووقتی اشک میریختم او اشکهایم را نوازش میکرد اونی  که هرگز به من دروغ نگفت تا معشوقه اش همیشه معشوقه باقی بماند .کسی که وقتی آمد باور کردم که من میتوانم زنده بمانم وزندگی کنم در کلامش در حرفهایش ودر گفتارش یک دنیا عشق فقط عشق موج میزد ومن در آغوش پر محبت او یک بار دیگر متولد شدم .گستاخیهای مرا همیشه با لبخندهایش پاسخ میداد وقتی از او کناره میگرفتم به اندازه تمام دنیا دلنگرانم میشد وآنزمان که عشق او را با دیگران تقسیم کردم کنارم ماند تا به من یاد بدهد عشق فقط تبلور یک معشوقه است اوهمیشه  بود وماند تا من همیشه شرمسار دنیای بزرگ دوست داشتن او گردم . کاش میتونستم اوجوری که دوستم داری دوستت داشته باشم کاش میتونستم اینهمه عشق بی انتظار تو رو ذره ای جواب بدم کاش میتونستم دلمو صاف کنم مثل دل توکاش میتونستم همیشه بهت فکر کنم مثل تو که همیشه به فکرمی کاش میتونستم بیقرار باشم همیشه وهمه جا مثل تو که همیشه بیقراری کاش میتونستم مهربون باشم مثل مهربانی توکاش میتونستم تورو همه چیز خودم کنم همونجوری که تو مرو همه چیز خودت قرار دادی  

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 22:13 توسط تارا| |

راه دل من از کدام خانه میگذرد؟در اینهمه انبوه آدمکها در پس غوغای این همه دیوار دل من راه کدام خانه را میجوید ؟رازها ی نهفته راباورم کردم، صبرها را پیشه خود ساختم ،آینه ای از گذشت جوانیم را در مقابل خود انگاشتم ،زره زره در میان دلها خزیدم اما آینه ام تار بود وهرگز نقشی بر خود نبست .آمدم،آرام،آرام در دلها جا گرفتم خندیدم ،لذت بردم،شاد گشتم،زمزمه کردم وباور کردم وبه این باورها اعتقاد پیدا کردم اما وقتی انوار کم فرق صبح دمیدن گرفت آینه ام را تار دیدم .غبار بر دلم آنقدر گستاخی میکرد که فراموش کردم آینه ام تار است .ویادم آمد که چقدر من از خود واز دل خود غافل شدم که اینگونه بی راهه رفتن را در آینه ام ندیدم .سراسیمه آمده بودم ،بی تکلف آمده بودم ،بی سر انجام آمده بودم ،آمده بودم که فقط بگویم هستم ،خانه اش مهم نبود آدمکش مهم نبود آنچه که مرا با خود برد فقط بودن بودوتاری آینه ام را باور نداشتم .میشود رفت تا بینهایت ،میشود گفت تا انتها ،میشود شد تا سر انجام ومیشود خواست تا دیگر چیزی از تو نماند .میشود باور کرد که دنیا همین است میشود باور کرد زندگی همین است میشود دل را به بی راهه برد ومیشود آینه را تار دید ودم نزد اما من آینه ام تاریک است واین را من هرگز نمیخواستم من آینه ام را شفاف میخواستم  من دلم را میخواهم  من آدمک خود را میخواهم من آینه خود را میخواهم که در آن نقشها را ببینم رنگها را ببینم شایدی ها را ببینم غمها را ببینم درون را ببینم برون را ببینم .من خودم را میخواهم  

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 23:36 توسط تارا| |

یک روز تو نبودی .من خواستم که نباشی دیواری از کینه و نفرت درمیانمان مهیا کردم وتورا در ورای آن بدور از نیاز خود قرار دادم .یک روز تو را ،دفتر تورا،خاطره های تو را،ولذتهای بودن تورایکجا بستم تا در نبودن تو خود را رهسپار فراموشی کنم .وبه خود فهماندم که بی تو بودن بسیار شیرین تر از باتو بودن است خود را به این افکار مقید کردم که تو جز معجونی از عزاب و حسرت های ممتد و غم بی سرانجام هیچ عاقبتی برایم نخواهی داشت .باورم شد که تو یک حبابی ،یک ابری،یک  رشته دودی،یک خوابی ویک تصوری .باورم شده بود که تو یک رهگذر بیش نیستی که عمر گذارت به پایان رسیده بود ومن نمیخواستم بیش از این بازنده تصورات خودم باشم .رشته های وجودت  را از بند دلم گسستم ،موجهای دیوانگی عشق تو در دریای دلم را به آرامش فراموشی سپردم .ویک دنیا اراده برای فنای بیقیدوشرط تو شدم واز اینکه تو دیگر نیستی احساس شادی  میکردم که چه خوب شد که دیگر در تاروپود دوست داشتنش نیستم. آنروز تو وهمه آنچه که تو برایم اندوخته بودی را یکجا نابود کردم .آنروز تمام خاطراتت، زیبایهایت ،ترنم صدایت،وحتی نگاهت که من همیشه آنرا از پشت صفحه ای مرده  میدیدم را از یاد بردم ودل به جدایی از تو سپردم .چند روز گذشت وگذشت وگذشت تا اینکه یک روز دلم بهانه تو را از من گرفت ومن آرامش کردم وباز چند روز گذشت و چشمان تو را خواستند واین بار آنان را نوازش کردم وباز چند روز گذشت تا یک روز به خود آمدم که تمام وجودم هر یک به نوبه خود ناله کنان ترا از من میخواهند نمیدانستم دست ترحم را بر سر کدامیک از آنها بکشم ویا همنشین دردمندی کدامیک از آنان باشم ودانستم که خود نیز مستعصل نبودن تو شدم .آنروز به یادم آمد که با تو چقدر عاشق بودم ،چقدرشاد بودم ،چقدر خوشبخت بودم وچقدر از لحظات دل تنگیم لذت میبردم .آنروز دلتنگ دلتنگیهایم شدم غمدار غمداریهایم شدم وآروز کردم که کاش مرا بسوی خود بخوانی  آنروز به ایمان وبه اعتقاد رسیدم که من بی تو بی معنایم بی سرانجامم بی دلیلم وبی محتوایم دانستم آنچه که هستم از تو بوده دانستم نیاز من با وجود تو تبدیل به نیاز شده دانستم که احساس من با احساس تو هست شده ودانستم که معنای من در در معنای تو تبلور میابد. آنروز گم شدم وخود را نمیتوانستم بیابم همه اسرار دلم بر ملا شده بود تمام اندوخته هایم خاکستر شده بود .آنروز به انتظار بودم وانتظار وانتظار .کاش مرا بخواند کاش مرا بیابد کاش مرا ببیند کاش مرا به خاطر آورد کاش مرا اشاره ای کند وچقدر دوست داشتم که تو مرا بخوانی تا سراسیمه ترا بخوانم وچقدر خود را حقیر دیدم که نتوانستم خودم را ،نیازم را ،عشقم را،سرنوشتم را،وامیدم را بشناسم دانستم که تو تنها بهانه  ،تنها امید،تنها نیازوتنها عشق منی دوست دارم .     
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 23:25 توسط تارا| |

اينان دستان منند كشيده و محتاج
اينان دستان منند وامانده هوسهاي تو
اينان را به خاطر داري؟
تو با اين دستان به معراج رفتي
اينان را مي شناسي؟
واماندگي نياز به تو را من بايد پاسخ گو باشم
حتي به دستان خود
اينان دستان منند روسياه از خجالت تنهايي
ديگر اشكها گونه هايم را نوازش نمي كنند
ديگر از نياز متعفن شده از عاشقي بيزارند
اينان تو را سالها درنورديدند
و تو ديوانه رقص نوازششان بودي
چه پاسخشان دهم؟
كرشمه هاي درماندگيشان را چه كنم؟
من آرامم ، به آرامي سرافكندگي
من شادم ، به شادي گريه هايم
اينك منم
در انتهاي چندگانگي تو
اي كاش مرا مي دانستي
اينان دستان منند
در هم گره خورده از گذشته
برو ، فقط برو
و ديگر باز نگرد
برو هرگز نگاهت را برمگردان
من نفرين شده ام
برو نگاهت را بر مگردان كه سنگ خواهي شد

جمعه بيست و هشتم تير 1387

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 6:41 توسط تارا| |

هر شب قلم سرد زندگي ام را بر ميداشتم و مشق فرداي تنهايي را در دفتر تنهايي هايم مي نوشتم .
هر سحرگاه دفتر تنهايي هايم خيس خيس بود ، خيسي دفترم به خاطر اشكهايي بود كه از روي تنهايي ميريختم
هر شب مشق تنهايي را با نام خدا آغاز مي كردم و با سكوت پر درد تنهايي به پايان ميرساندم.. همدم من چراغ بود و قلم ، دفتري كهنه بود يك دنيا غم.
همزبان من تنهايي بود و سكوت ، تكه كلام من سكوت بود ، فقط سكوت
مشق هر شبم را تنهايي مي خواند و به من نمره اي كمتر از صفر ميداد و مرا نا اميدتر از گذشته مي كرد! زماني آمد كه فصل دلم بهار شد ، نمره تكليفم 20 شد و از تنهايي فاصله گرفتم و عاشق شدم … هر شب مشق عشق را شروع به نوشتن مي كنم
مي نويسم از لحظه ديدار ، از آسمان پرستاره ، از شبي كه با ستاره درخشان آسمان دل تو به سر ميكنم و با خورشيد تو زندگي را از سر ميگيرم
واي به آن شبي كه دلم از عشق بگيرد ، واي به شبي كه اشك به سراغ چشمانم بيايد، واي به شبي كه مرغ عشق آواز تنهايي را از سر بگيرد، آن زمان از يك آسمان بي ستاره و تيره و تار مي نويسم ، از غم و دلتنگي و از غصه يار مي نويسم و باز نمره مشقم نمره تلخ گذشته ها خواهد شد!
من ديگر بهترين نمره ها را از معلم عشق نميخواهم ، من معشقوم را ميخواهم ، من خود او را ميخواهم ، من لبهاي او را ميخواهم ، دستان او را ميخواهم
اين روزها هواي چشمانم بوي باران را مي دهد ، اين روزها دل تنگم هوس يار و ديار را دارد…
مشق عشق را در دفتر عشق براي دل خودم و يارم مي نويسم تا اينبار سرنوشت نمره واقعي را به من بدهد

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 13:32 توسط تارا| |


با تو به معناي خود رسيدم ،با تو لحظه هاي شادي را درك كردم،با تو دانستم عاشقي يعني چه، با تو
من عاشق شدم. با تو من پر كشيدم ، با تو من دلتنگ شدم و از دلتنگي خود لذت بردم . با تو به
آرامش رسيدم و با تو يكپارچه شور و هيجان شدم. با تو بيقرار گشتم ، گم شدم ، ناپيداي ديگران شدم
و پرسه زنان هواي تو شدم.با تو سالهاي رفته را باز يافتم و حسرت گذشته را از ياد بردم. با تو لحظه ها
از حركت باز ايستادند و در ترنم صداي دلنشينت من آرميدم. با تو انگار دنيا تازه دنيا شده بود و روي
خوش خود را به من نشان داد. با تو ساعتها لحظه شدند ، لحظه ها آبستن مراد من شدند و من بيقرار لحظه ها
شدم . با تو درد بي تو بودن را عذابي سخت ، عاقبتي نكبتبار و سرنوشتي شوم دانستم. با تو بودن
يعني يك نگاه ديگر به آنچه در اطرافم مي گذشت ، به دنيا و روح حاكم بر آن اينبار به ديده عشق ورزي
نگاه كردن. با توآنچه را نمي خواستم و آنچه كه نابودم مي ساخت را فراموش كردم . با تو شبهايم و آرامش
و تاريكي و سكوت آن پر از ولوله رفت و آمدهاي روحم تا درب خانه دلت بود. با تو گريه هاي
ممتد دوري ، بغض هاي فشرده در گلو ، قلب مضطرب ، دستان دستپاچه و چشمان نگران را به عينه ديدم.
با تو من دنيا را ديدم.بهار را ديدم.جان گرفتم و زنده شدم.
 
نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 20:15 توسط تارا| |

کاش میدونستم الان کجایی وداری چیکار میکنی .کاش میدونستم الان چی تو ذهنته.کاش میدونستم این لحظات که من دارم بتو فکر میکنم تو هم داری به من فکر میکنی یا نه؟کاش میدونستم الان وقتی داری حرف میزنی  میخندی وبه کارهات میرسی مثل من دلتنگی یا نه. کاش یکی برام خبر بیاره که تو الان چی پوشیدی ،چی میخوری،راجع به چی حرف میزنی وتو جمع کیا نشستی. کاش یکی بهم خبر بده کفشت چه شکلیه لباست چه رنگیه کیفت چطوریه موهاتو چطوری بستی رنگ موهاتو چی انتخاب کردی .کاش یکی الان بیاد بهم بگه داری به چی نگاه میکنی چطوری غذا میخوری چطوری میشینی وچطوری بلند میشی. کاش یکی الان بیاد بهم بگه اخمت چطوریه ووقتی عصبانی میشی چهره ات چطور میشه.کاش یکی برام بگه وقتی میخندی چی شکلی میشی.کاش یکی برام تعریف کنه خونه ات کجاست ودیواراش چه شکلیه  .کاش یکی الان برام بگه شب که میخوابی چطور میخوابی ووقتی از خواب بیدار میشی چشای پف کرده ات چطورین .کاش الان همه اینارو میدونستم کاش الان مثل سایه کنارت بودم کاش الان شونه به شونه تو مینشستم وبه حرفات گوش میدادم  واز چیزایی که تعریف میکنی بیشتر از همه لذت ببرم .اگه اونایی که اطرافتن میدونسن تو برام چقدر مهمی وبیشتر از همه مردم دنیا از بودن با تو لذت میبرم حتما"جاشونو بهم میدادن کاش تو الان میدونستی من بفکرتم کاش تو میدونستی با اینکه دورم شلوغه اما فقط به تو فکر میکنم وخیلی تنهام اونقدر تنهام که بجز تو هیچکس نمیتونه منو از تنهایی در بیاره.کاش تو مال من بودی .کاش تو مال من بودی کاش تو مال من بودی

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 23:46 توسط تارا| |


عشق يه خاطره ست ،خاطره اي زيبا از اوني كه دوستش داري، عشق يه خاطره ست يه خاطره ناب از گذشته،حال و آينده.عشق يه بازيه قشنگ با معشوقه است كه توي اين بازي گاهي مي بري اما خيلي وقتا ميبازي .بردنش فقط شيرينه اما باختنش ديونه ات مي كنه. زندگيتو فنا مي كنه و تو رو از خودت هم متنفر مي كنه.
عشق يه خاطره است از تصوير ادمكي كه فقط به نظر تو بهترينه ، قشنگ ترينه،با محبت ترينه.عشق يه اتفاقه ، يه اتفاقي كه گاهي سرزده به سراغت مياد ، اولش فكر مي كني يه سرگرميه يه تفريحه بعد گاهي احساس دلتنگي بهت دست ميده اما باز مي گي چيزي نيست فقط سرگرميه اما يه روز چشماتو باز مي كني مي بيني بيقراري ،آشفته اي ، كم طاقتي ، و دلت براش تنگ شده و تازه مي فهمي عاشق شدي .
عشق يه خاطره ست از اوني كه تونستي به واقع احساسش كني و اون هم تو رو احساس كنه، تموم وجودشو دوست داشته باشي و اونم همه چيز تو روُُُُُُُُُُُ، حتي كم توجهي تو دوست داشته باشه. عشق رو گاهي بايد فراموش كرد ، از بينش برد و دفنش كرد تا هميشه باقي بمونه. و بشيني يه گوشه اي اشك بريزي، گريه كني ، ماتم بگيري و عزاداري كني گاهي بايد باور كني كه باختي، باور كني كه گذشته ها گذشته ، باور كني كه عشق يه خواب بود كه ممكنه وقتي بيدار شدي ديگه تكرار نشه . باور كني كه  اينبار نوبت تو بودكه دنيا رو كوچيك ببيني ، باور كني كه تلخي عشق هم وجود داره .
عشق يه خاطره ست از يه مسافر كه وارد زندگيت مي شه ، بهش عادت مي كني ، دوستش داري ، بهش وابسته مي شي ، دلت براش تنگ مي شه و هميشه منتظري تا بياد اما اون فقط يه مسافره.    يه شب مثل هر شب ، كنارش ، با نوازشش ، با حرفاي قشنگش و گرماي تنش به خواب میر ي ، خوابي عميق صبح كه پا مي شي براي هميشه اونو از دست دادي چون اون يه مسافر بود و تو اينو باور نكردي از باورش ترسيدي.
عشق يه خاطره ست خاطره اي زيبا از كسي كه جدا از هر نوع رابطه معقول عميق ترين ارتباط رو باهات برقرار كرد.
عشق قطره هاي اشكيه كه در نبودنش مي ريزي .
عشق قطره هاي اشكيه كه تو براي بدرقه مسافرت مي ريزي.
اشكها التماس و خواهشيه براي موندن نرفتن و برگشتن.

  عشق يه خاطرست فقط يه خاطره           
 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 16:56 توسط تارا| |

در اون لحظات شاید توقع هر حر فی را داشتم جز خداحافظی. تموم امیدم را جمع کرده بودم که در اون دقایقی که انتظار من به پایان رسیده کلامی محبت آمیز همراه با دلتنگی متقابل از سوی ساده جون بشنوم اما تنها چیزی که بعد از آن همه انتظار نصیبم شدگفتن کلمه  خداحافظی بود .صد البته که من این گفته ها را باور نکردم در واقع  این کلام از طرف او دست ردی  برای دوستی وعاشقی نسبت به او بود که بر سینه ام زده میشد .به خودم گفتم چرا باید کلامش را به دروغ آغشته کنه؟ اونهم در مقابل منی که سراپا صداقت بودم نسبت به او .قلب نازکم آنروز شکست ومن یه بار دیگه آواره دنیای چت وارتباط با دیگران شدم ود رخواستهای عاشقانه ای را برای دوستی در سایتهای دوست یابی ثبت کردم وبه انتظار فرداها نشستم .تا اینکه یه روزدوباره اونو توی محیط نت دیدم وبا هم حرف زدیم  ازش دلخور بودم ولی میخواستم که برای من بمونه چند لحظه بعد از من تقاضا کرد که برای وبلاگش مطلب بنویسم وبعد رمز وردو رو بهم داد ومنو برای ثبت نوشته ها در وبلاگ راهنمایی کرد ومن از اینکه میتونم براش کاری کنم خیلی خوشحال بودم شاید بشه گفت اون عاملی که باعث شد اون منو مورد توجه قرار بده ونگاهش معطوف من بشه همیش نوشته هایی بود که من از اون ببعد براش نوشتم .گوییهر نوشته ای که من براش توی وبلاگ میگزاشتم اونو بیقرارتر میکرد ومن از اون ببعدشروع به خلق نوشته هایی کردم که به وبلاگش جلوه هایی زیبا داد تا اینکه اما باز من از اون بیخبر شدم وتنها جایی که میتونستم ردی ازش پیدا کنم وبلاگش بود اما وقتی چشم به نظرات وبلاگ میخورد که پسر های دیگه اونجوری محبت براش تکه پاره میکنن دیگه مطمئن شدم من یکی از صدها نفرمروزی چند بار وبلاگ را باز میکردم وهر بار عمری از من سپری میشد اما غافل از اون بودم در اونطرف فاصله بین ما اون غرق در نوشته های من شده ونه یک دل بلکه صد دل علاقه مند ومشتاق این نوشته شده وبه واقع میشه گفت نوشته های من اونو از خود بیخود کردشاید اگه در اون موقع میدونستم اون علاقه زیادی به این نوع نگارش داره روزی هزار بار براش مینوشتم ولی مهم نبود اون نوشته های مختصر کار خودشونو کردن واون رو وادار کردند که منو برای همیشه بخواد تا اینکه ایام گذشتند وگذشتند واونروز سوم از سرنوشت ما اتفاق افتاد یک روز بزرگ  یه روز بیاد موندنی ویه روز پر از خاطره .یه روز که پرده تردیدها از هم دریده شد، یه روز که شکها به یقین تبدیل شد وتصمیمها متولد شدند روزی که قدم سوم برداشته شد روزی که احساس کردیم برای هم دارای اهمیت هستیم روزیکه سر آغازی بود برای وابستگیهایی که ما برای هم به ارمغان داشتیم روزیکه انتخاب خود رو کردیم وبه همدیگریک شانس برای ارتباط خیلی نزدیک دادیم، روزی که در میان انبوهی از انسانها جدا گشتیم تا یه بار دیگه خود را به دیگری بسپاریم . روزیکه اراده ساده جون هموار کننده راه رسیدن گشت ویکبار دیگه او خواست که که ما بهم نزدیکتر شویم .دوشنبه یازدهمین روز از ششمین ماه سال هشتادوهفت ساعت حدود ده من طبق معمول در نت وچت اوقات راسپری میکردم به یکباره چراغ مسنجر ساده جون روشن شد اما این روشن شدن با دیگر روشن شدنها ش فرق داشت اینبار نه تنها خود روشن شد بلکه چراغ راه دل ما برای نزدیکتر شدن بهم راهم روشن کرد اینبار روشن شد ونیاز به روشن بودن خود را در ضمیر ما ابدی ساخت اینبار روشن شد تا به ما بگوید به همدیگر بیشتر توجه کنید همدیگر رو دوست بدارید وبرای همیشه بهم علاقه پیدا کنید .در آن لحظات یکبار دیگر من از شوق دچار هیجان شدم اما این یک شوق یکطرفه بود چرا که در باورم نبود که او احساسی نسبت به من داشته باشه. سلامها رد وبدل شدند وجویای حال هم شدیم ودقایقی را در دنیای چت با هم سپری کردیم دنیای چتی که بعد از آن دیگر برای ما لذت بخش نشد دقایقی گذشت وساده جون گفت :"میتونی زنگ بزنی "وشماره داد وچند دقیقه بعد صداها در میان آسمون پرکشیدندو از این سو به آن سو واز آن سو به این سو چه شتابان رفتند ومن برای اولین بار صدای بسیار زیبای او را میشنیدم .اونقدر در ادای کلمات محتاط بودم که مبادا حرف نسنجیده ای بزنم نمیدونستم چه بگم او اون موقع خیابان بود ومیخواست که به باشگاه ورزشی بره ودر میانه راه بود که با من حرف میزد وقتی از او سوال کردم چه موقع میتوانم تماس بگیرم گفت دوشنبه وچهارشنبه بین ساعت ده تا دوازده ومن تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که ساده جون اونقدر در ارتباط تلفنی با دیگران خواهان دارد که تموم وقتش را تنظیم کرده که هر کس چه زمانی برای حرف زدن داشته باشه وبشدت از احساس این مسئله ناراحت شدم اما من در موقعیتی نبودم که بتونم اعتراضی کنم ولی من به همین اندازه کم هم خیلی راضی بودم چون رابطه خود را با او رو به پیشرفت میدیدم .چون همین حد کم را هم هرگز درخواب نمیدیدم چون من اورا از دست داده میدونستم چون او مرا لایق همکلامی دانسته بود چون او خود را نیازمند حرف زدن با من دیده بود وچون او مرا به عنوان یک همدم پذیرفته بود.راستش سخت بود باور کنم که خانمی با موقعیت اون در دومین شهر ایران واون همه جوانهای بسیار خوش سیمای اطرافش بتونه خودشو قانع کنه که توجهی به من داشته باشه .توی اون لحظات تنها چیزی که به ذهنم نمیرسید دلبستگی اون نسبت به من در آینده بود چون خیلی مضحک به نظر میرسید هیچ چیز تازه ای براش نداشتم . توی اون لحظات حرف زدن خیلی سخت بود هر چی فکر میکردم چیزی به ذهنم نمیرسید مجبور شدم برای اینکه قافیه رو نبازم سوالهایی ازش بپرسم  اما چه فایده اون زود جواب میداد ومن دوباره حرف کم میاوردم در هر صورت اون صبح بسیار شیرین  با هر جون کندنی بود گذشت ومن در پوست خودم نمی گنجیدم.احساس شور وشعف بسسیار زیادی میکردم اما اون تازه شروع همه چیز بود یادمه وقتی خداحافظی کردیم حس کردم که اون داره منو باز ی میده وهمش به این فکر میکردم که چرا باید بگه که فلان ساعت وفلان ساعت فقط زنگ بزن وخیلی به  دلم شد تازه کلی بهام شرط وشروط کرد که تا بهم اطلاع نداده من تماس نگیرم وکلی سفارش دیگه تا اینکه به باشگاه رسید وما دیگه از هم خداحافظی کردیم ومن ظهر همون روز من توی اطاقم در حال استراحت بودم که موبایلم زنگ خورد شماره رو که دیدم  هوایی شدم شماره  ساده جون بودهوای بیرون بشدت گرم بود شهریور ماه خوزستان اونم ساعت دو ظهر گرماش دیونه میکنه اما مجبور بودم برای اینکه بهاش حرف بزنم برم بیرون ورفتم ا ز نزدیکترین کیوسک بهاش تماس گرفتم اول چیزی که به ذهنم رسید این بود که اونیکه قرار بود توی این ساعت براش زنگ بزنه به وعدش عمل نکرده ومجبور شد برای اینکه حوصله اش سر نره به من زنگ بزنه ومنهم از خداخواسته بدون احساس هیچ گونه گرمایی رفتم وزنگ زدم وشروع به حرف زدن کردیم وتازه متوجه شدم اونی که در ذهنم یه خانم بسیار خشک وبی احساسه فقط یه دخترک دل نازکیه که تنها چیزی که براش مهمه دلبستگی وعاشقیه  کسیکه توی همه آدمایی که اطرافش بودن نتونسته بود یه همراز ویه همراه پیدا کنه کسی که در همه شلوغیای اطرافش تنها مونده بود واینبار منو به زندگی خودش وارد کرد شاید که من کسی باشم که بتونم اونو از تنهایی در بیارم .کسی که دنیارو چرخیده بود وابستگیها رو دیده بود نگاههارو خیره شده بود اما هنوز تنها بود اونروز ما کمی از احساساتمون حرف زدیم دردودلها کردیم خندیدیم و از حال وروز هم گفتیم وگفتیم تا به شناخت هم کمک کرده باشیم نمیدونم چند ساعت من زیر اون آفتاب بسیار گرم ایستاده وعرق ریزان بهاش حرف زدم اما کسی باور نمیکرد که من تنها چیزی که در اون لحظات حس میکردم شادی واشتیاق بیشتر حرف زدن بودوزمانی متوجه گذر زمان شدم که هوا داشت تاریک میشد و کمرم از انتهای خودش بد جوری تیر میکشید  بعد از اون روز هر روز ما با روز دیگه فرق داشت هر روز ما برامون تازه بود وهر کلاممون هیجانات خودش رو داشت از اون ببعد کار ما  حرف زدن ممتد بود ساعتها  حرف زدن وعجیب بود از همکلامی با هم اصلا"خسته نمیشدیم در تمام حرفایی که ما میزدیم هیچ اثری از گفته های غیر اخلاقی نبود هیچ اثری از شکل وظاهر نبود هیچ اثری از تیپ وفرم نبود وهیچ اثری از اختلاف مکانی نبود تنها چیزی که خیلی خوب باعث تفاهم ما میشد این بود که هردو به هم احترامی خاص میزاشیم وکلاممون فقط ابراز محبت وزمینه سازی برای شروع یک عشق پایدار بود هر دو تموم تلاش خودمون رو میکردیم که بهم ثابت کنیم تصمیم داریم برای هم باشیم فردای آن روز اولین روز ماه رمضان بود ومنه روزه انگار گرما ونور خورشیدو تشنگی و سر پا ایستادن رو حس نمیکردم کار ما شده بود ساعتها حرف زدن بخصوص از ساعت دو یا سه بعد اظهر تا غروب وگاهی هم بعد از غروب بعد از اینکه هدف همدیگر رو برای هم گفتیم متوجه شدیم که هر دو در نوع هدفی که داریم کاملا"هم عقیده ایم اما زمان اون رسیده بود که عهد وپیمان ببندیم ویادش بخیر اونروز که با هم عهد بستیم چه شیرین بود من متعهد شدم که به او وفادار باشم عاشقش بشم همیشه به یادش باشم واگر روزی اورو نخواستم بهش بگم وبعد برم وهرگز اونو سر ندونم وساده جون هم همین تعهد را کرد وما اخلاقا"بهم تعلق گرفتیم واز اون ببعد دیگری رو نسبت به خودمون مسئول کردیم ودیگه نمیتونستیم اونطوری که دلمون میخاد رفتار کنیم اما نمیدونم چرا من هیچوقت نتونستم به ساده جون ایمان کامل پیداکنم که فقط با من دوسته واقعیت اینه که باورش سخت بود چطور میشه یه کسی که بهترین موقعیتهای دوستی رو داره بخواد خودشو وقف یه ادم مسنتر از خودش وخیلی خیلی دور بکنه که  حتی نتونه ببینش بهاش قدم بزنه لمسش کنه وبهش تکیه کنه برای همین من همیشه تردید رو در دلم داشتم که اون نمیتونه منو تنها بخواد اما جرات نمیکردم بیان کنم گاهی این فکر اونقدر آزارم میداد که ازش متنفر میشدم قهر میکردم وازش فاصله میگرفتم اما اون همیشه با مهربونیاش دنبالم میومد ونمیزاشت ما از هم جدا بشیم نمیدونم چند بار اما همیشه اون با دلتنگیهاش منو برمیگردوند انگار خیلی براش مهم بودم انگار نمیخواست منو از دست بده انگار خیلی عاشقم بود .همیشه سراغمو میگرفت وهیچوقت در دوست داشتن وسراغ گرفتنم تردید نکرد من با اینکه همیشه بهش شک داشتم اما خیلی برام عجیب بود که او چرا منو ترک نمیکنه وبازم منو میخواد  آخه من چه چیز جالبی براش دارم 

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 23:3 توسط تارا| |

به نام آنکه او را آفرید تا تسلی بخش روح من گردد ،به نام آنکه ساده جون را آفرید تا من عشق را بیاموزم ،احساس کنم ،به خود ببالم،وبه از بودنش لذت ببرم. به نام آنکه ساده جون را به من داد .

صبح یک روز از روزهای خردادماه 77بود ومن برای اولین بار وارد دنیای چت با دیگران شدم باورم نمیشد که بتوانم خیلی راحت وبدون محدودیت با دختراها دوستی برقرار کنم  مثل هر کس دیگر با سلام  حضور خودم را به اطلاع دیگران رساند م .یادش بخیر دختر کولی که بینهایت به اسمی که برای خودش انتخاب کرده بود علاقه مند شدم چرا که کولی نمادی است از بسیاری از مفاهیم مثل خانه به دوش ،همیشه شاد،بی تقید،رقاص،زبون دراز،بی پروا،فضول،قالتاق و دهها صفت دیگر ومن که شیفته این اسم شده بودم  دختر کولی را سلام دادم  وخیلی زود دختر کولی سلامم را جواب داد وشروع کردیم به ابراز محبت ودردودل کردن .آنروز خیلی خوب گذشت و تولد دختر کولی برای من بسیار باعث شادی شده بود احساس کردم به دختر کولی علاقه مند شدم وبه بودن دوباره او نیاز دارم .بعداظهر همان روز بی تابی عجیبی به من دست داده بود تمام نت را به انتظار دختر کولی مرور کردم ام او نیامد  وآنشب خیلی شب سختی بود که من سپری کردم .فردای آنروز بیقراری های خودم را با خود به دنیای نت بردم تا آنها هم در پیدا کردن دختر کولی کمکم کنند اما باز خبری نبود ومن مانده بودم ودلی بیتاب برای دختر کولی .عصر آنروز وقتی به دنیای نت وارد شدم دختر کولی با آن نام زیبایش نمایان شد ومن سینه چاک او شدم اما گویی همه چیز عوض شده بود بارها صدایش کردم ولی پاسخهای سرد او مرا به خود واداشت  فریاد کشیدم کسی با دختر کولی کاری نداشته باشد او مال من است ولی کسی که به این ادعای من اعتراض کرد خود دختر کولی بود وگفت علیرضا تو چته چرا همچین میکنی  تو خیلی خوبی ومن بدرد تو نمیخورم .واینگونه آب سردی بر هیمه شعله ور من ریخت ومن ماندم ونگاه کردن به خوش وبش های دختر کولی با دیگران  متوجه شدم که از هم آی دی میخواهند تا به مسنجر بروند نمیدانستم معنی این کلمات چیست وبرای اینکه پاسخی برای نادانسته های خود بیابم آرین را صدا کردم که معنی این کلمات چیست برایم توضیح بده اما درخواستهای ممتد من اثری نبخشید .آرام وبیصدا به صفحه مانیتور خود چشم دوخته بود عادتش سکوت همراه با نظاره بود از دیدن وخواندن کلمات  لذت میبرد .از اینکه تمنای بی پاسخی نسبت به دختر کولی را میدید هم عصبانی شد وهم احساس ترحم میکرد اما وقتی آرین به راه خودش رفت دیگر طاقت نیاورد ودستانش بر روی حروف شروع به چرخیدن کردند واین تصمیم کوچک سرآغاز اتفاقی بزرگ در زندگیش شد اتفاقی که او را به سمتی کشاند تا بسیاری از نادیده های خود را ببیند .یک تصمیم بسیار کوچک سر انجامی برایش بوجود آورد که اشکها ولبخند هایش را  جانی تازه بخشند . هرگز به ذهنش خطور نمیکرد که این چرخش دستان وخلق کلمات مسیر زندگیش را برای همیشه تعقیر خواهد داد شاید اگر مثل همیشه فقط نظاره گر بود شاید اگر آرین  تنها پاسخ کوتاهی میداد شاید اگر کسی قبل از او پاسخی میداد وشاید اگر سوال نمیشد امروز خاطره ای از آن روز نداشت تا فقط یادآوری این خاطرات هم برایش دنیایی از لذت بردن باشد یک تصمیم بسیار ساده ،یک دلسوزی پیش پا افتاده وتلاش کوچک برای یاری رساندن به یک هم نوع عاقبتی برایش بهمراه داشت که از آن عاقبت بسیارها دلشاد وبسیارها غمگین شد بین تصمیم گرفتنش وحرکت دستانش فاصله ای به اندازه یک آن بود اما این زمان کوچک برایش دنیایی را متولد کرد که در آن دنیا دیوانه وار دل سپرد وبه اندازه تمام دنیا دلتنگی کشید وگریه کرد .آدمک آرامی که در دنیای مجازی دستانش اسامی بسیاری را خلق کرده بودند اینبار اسمی را به ان دنیا خطاب کرد که این اسم همه چیزش شد .آدمکی که رقص دستانش بروی کلمات برایش فقط یک سرگرمی بود نمیدانست این رقص با تمام رقصهایش فرق خواهد داشت  نمیدانست که یک اسم ،یک اشاره ویک دل سوزی وترحم ویک آگاهی رساندن میتواند آبستن چه اتفاقات بزرگی در زندگیش باشد کلمات همان کلمات صفحه همان صفحه آدمها همان آدمها ولی  نام ، نه این نام با دیگر نامها تفاوت داشت نامی که اینبار مینوشت با تمام دنیا برایش فرق داشت وناخواسته دستانش چرخیدند وچرخیدند وچرخیدند واین چرخشها شروع بازی عشق او شد . من دیگر نا امید شده بودم از اینکه نسبت به دیگران تا به این حد نا اگاهم غمگین شدم اما از اینکه به سوال کردن خود ادامه بدهم باکی نداشتم  وخیره خیره به صفحه نگام میکردم تا پاسخی بیابم ."علیرضا من بهت میگم"، این اسم من است؟؟؟؟؟؟ساده جون؟؟؟؟؟؟ناگهان بند دلم از هم وا شد ساده جون نام مرا خطاب میکند .او کیست ؟چرا من باید انتخاب او باشم؟شوقی در وجودم پدید آمد که بی درنگ جوابش را دادم سلام ساده جون واز من آی دی خواست من که نمیدانستم آی دی به چه میگویند انقدر این صفحه سریع رد میشد که من بارها جملاتم را تکرار میکردم  وقتی متو جه شدم منظورش چیست ایدی خود را به او دادم واندکی بعد زنگی به صدا در آمد وصفحه ای باز شد که برای اولین بار میدیدم .صفحه ای باز شد که درخود ناگفته های بسیاری را داشت صفحه ای باز شد که نه تنها ان روز بلکه تمام روزهای پس از آن با تمام روزهای رفته ام فرق داشت ومن در مسیری قرار گرفتم که باور کردم ساده جون جان من است در آن لحظات بیاد ماندنی من بودمو پاسخ به یک سئوال ویک ناشناخته که هرگز نتوانستم آنگونه که لایقش بود مریدش گردم  .کاش من خیلی پیش از این به آنجا می آمدم وآنروز کلماتی ردوبدل شد که هیچ شباهتی به دلبستگی نداشت اما خود زمینه ساز بلایی بود که مارا به دنبال هم تا اوج دلتنگیها وابستگیها دلشکستنها اشکها دلدادگیها شوقها ونهایتا"عشقها کشاند کسی چه میدانست یک سوال از من ویک پاسخ از او یک ناآگاهی از من ویک آگاهی دادن از او یک سر افکندگی از من ویک ترحم از او در آینده ای نچندان دور کتابی میگردد از نیاز ما به هم آنروز دختر کولی رفت برای همیشه رفت اما ساده جون جان گرفت ومن که سالها عشق خود را پنهان کرده بودم ذره ای امیدواری را برای بروز عشق در خود را دیدم آنروز با تمام کوتاهیش گذشت اما یاد آوری آن لحظات کوتاه در زمانهای بعد آنقدر شیرین ونشاط آور بود که ما همیشه از تکرارش لذت بردیم آنروز گذشت اما گویی آنروز تمام گذشته مارا به فراموشی سپرد گویی آنروز اولین روز برای همه چیز بود برای اینکه باور کنیم که در وجود ما قلبی هست که عشق میخواهد آنروز ما صدای قلبمان را شنیدیم واحساس کردیم که به حرکت در آمده است بعد از آنروز من اسیری پابسته به دنیای مجازی شده بودم که میبایست به انتظار بنشیند تا ساده جون از راه برسد اما باورش برایم سخت بود که ساده جون فقط به من تعلق دارد .روزهای بعد سپری شد گاهی  زبانها به معرفی صاحبشان پرداختند من ساده جون 24 ساله مجرد از کردستان وآرایشگرم منهم علیرضا از خوزستان 41 ساله متاهل ومعلمم  اما چه بد بود زمانی که  در اوج ارتباط نوشتاری باهم بودیم مادر ساده جون از راه میرسید واومجبور به رفتن میشد .تصورات من اورا دخترکی زیبا با اندامی درشت وسفید گونه با موهایی بلوند والبته بلند که خواها ن های زیادی دارد میدید که سالن آرایشگاهش قسمتی از حیاط خانه بود که به خیابان باز میشد وهر مردی از آن نقطه عبور میکرد بشدت علاقه مند به این بود که مالک صاحب این سالن گردد چه برای دوستی چه برای ازدواج ومن در تلاتم این افکار که او را روزی از من خواهند بردهمیشه نا آرام بودم اما همینکه میتوانستم با دختری حرف بزنم در آن زمان برایم بسیارها با ارزش بود از نبودنش خیلی افسرده میشدم  چون نمیدانستم او کی به دنیای مجازی می آید یادش بخیر همیشه خود را آخرین نفر میدیدم که ارتباط با من را از روی اجبار حفظ کرده وهمیشه احاس میکردم دارم خودم را به او تحمیل میکنم از اینکه او دوستان زیادی دارد بشدت افسرده میگشتم اما هرگز در  خود را در مقام یا شخصیتی نمیدیدم که اعتراضی به او داشته باشم کاش او فقط مال من بود به من تعلق داشت معشوقه من بود .اما این تصورات فقط تا گرداگرد ذهن من پر میکشیدند .یکروز زبانم باز شد واز او مرتبه خودم را سئوال کردم پاسخی داد که کاملا به دلم نشست "تو جزو اونهایی هستی که در هر صورت جوابشان را میدهم" واگر او انروز بدانست که این پاسخ کوتاهش چقدر مرا خوشحال کرد وباعث علاقه شدید من به او شد شاید گرمای بیشتری به این جمله اش می بخشید اما در آن روزها این پاسخ برای من دنیایی از محبت وعشق به او بهمراه داشت ای کاش یکبار دیگر آنروز را میدیدم .ساعت از نیمه شب گذشته بود ومن در دنیای مجازی پرسه میزدم که ناگهان نام زیبایش بر پیشگاهم نمایان شد گویی تمام شادیهای دنیا به من رسیده بود از هم گفتیم گفتیم گفتیم ومن که در اوج نیاز به او بودم شروع به خلق "دستان کشیده" کردم واینبار من بودم که اورا خطاب میکردم اینبار من بودم که احساسات او را متبلور کردم اینبار من بودم که زنگ قلبش را به صدا در آوردم گویی این دست نوشته شعله گاهی شد برای قلبش تا احساس کند که به ارتباط با من بسیار نیاز دارد .آنشب دستان کشیده واقعا"دستان کشیده ای شدند که ما بسوی هم دراز کردیم اینان دستان کشیده نبودند بلکه تلنگری بود که زده شد تا ما صدای احساس غریبی را بشنویم که گویی به همدیگر چقدر نیاز داریم آنشب دستان کشیده بهانه ایوبس نه چیز بیشتر آنشب دستان کشیده در باطن خود مولودی را پرورش داد که آرام ئآرام میبایست جان میگرفت ومارا مقید خود میکرد مولودی که بعد ها دیده گشود ونه یک دل بلکه صدها دل نگران هم شدیم ."اجازه هست این نوشته را در وبلاگم بزارم"این سوالش برای من کاملا نامفهوم بود اما از اینکه توانسته بودم موجبات لذت او را فراهم کنم بسیار خوشحال شدم تا قبل از آن نمیدانستم چگونه میتوانم نظر او را نسبت به خودم جلب کنم اما وقتی این اشتیاق را در او دیدم باور کردم که من حرفی برایش دارم باور کردن این واقعیت خیلی سخت بود چرا که دختری با موقعیت اوچگونه میتواند به من نظری داشته باشد کسی که دوستان بسیاری داری ودر بین انها من از هر لحاظ آخرین نفرم چگونه میتوانم برایش مهم وبا ارزش باشم اما او از من خوشش امده بود واین برای من خیلی مهم بود .ووقتی از من تقاضا کرد که برایش مطلب بنویسم از شوق خودم را گم کردم ."میخوام یه واقعیتی رو بهت بگم نمیدونم شاید ناراحت بشی اما میخام بدونی ”من هاجو واج مونده بودم که چی شده ومنتظر که زودتر لب به سخن بگشاید"واقیتش اینه که من متاهلم و29 سالمه "من سکوت کردم فکر کرد من دلخور شدم اما این یک توضیح بسار دلچسب برای من بود حالا دیگه میدونستم کسی برای خواستگاریش نمره واون در زندگی با مرد دیگه ای غرق نمیشه که بخواهد مرو فراموش کنه آنشب هم گذشت ومتا مدتها من از او بی اطلاع بودم دیوانه وار جستجویش میکردم از سیستم لحظه ای جدا نمیشدم اون نبود وایکاش میدونست که اون روزها چقدر من سختی کشیدم چقدر انتظار کشیدم چقدر دلتنگی کشیدم نمیدونستم چیکار باید کرد من اونو میخواستم دیونه اش شده بودم اما کجا رفته؟در مسافرت بارها به کافی نت رفتم اما هیچ اثری از خودش بجا نگذاشته بود هزار بار آدیشو چک کردم گفتم شاید خراب شده یا پاک شده اما نه همه چیز درست بود فقط اون نبود .یه روز ظهر رفتم نت واون اونجا بود باورم نمیشد تمام دنیارو دنبالش گشتم اما اون الان پیداش شده بود زبان به گلایه گشودم وجوابی نا امید کننده برایم ارسال کرد واگه میدونست این جواب چقدر منو خراب کرد هرگز بیانش نمیکرد "من اومدم ازت خداحافظی کنم "تمام آرزوهایم بر باد رفته بود تمام دلخوشیهام فنا شد و.ساده جون کلمه خداحافظی رو برای من به ثبت رسوند ومن ماندمو اندوه بی او بودن وباور اینکه یک بار دیگر میبایست تنها باشم دانستم که عاقبت من فقط تنهاییست   

نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 16:28 توسط تارا| |


آرزویم اینست : نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد و به اندازه هر روز تو عاشق باشی عاشق آنکه تو را می خواهد و به یک لبخند تو از خویش رها می گردد و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد آرزویم اینست... شاد باشی و دل آرام

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 13:6 توسط تارا| |


:قالبساز: :بهاربیست:

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

DigiChat requires a Java Compatible web browser to run.